تبليغاتX
کارکلمه

کارکلمه

بایاد محمد قاضی زاده وجاوید نورزاد

می نویسی که آب یعنی این

می نویسی شراب یعنی این

می نویسی  که عشق یعنی آن

می نویسی حساب یعنی این

می روی زندگی شروع شده

می روی انتخاب یعنی این

چار سویت هزار ویرانی

چار سویت خراب یعنی این

زنگ می آید ودرنگی نه

زندگی وشتاب یعنی این

زنگ، گوشی به لرزه می افتد

الغرض  اضطراب یعنی این

خنده دار است زندگی یانه

خنده دار اس... جواب یعنی این

صبح بیدار می شوی با چه

خوب شب شد... وخواب یعنی  این

شعربی مزه می نویسی که

مزه، رنگ ولعاب یعنی این

گفتنی ها تمام شد یاهو

حرف فصل الخطاب یعنی این

 ۲دلو۱۳۹۰ 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 17:45  توسط نقیب آروین بادغیسی  | 

 

جوان چپ همشهری ما وباقی قضایا.

پشت گوشی صدای جوانی بود که برآشفته بود ونخستین پرسش اش اینکه این طرف خط چه مقدار به" انسانیت "توجه  دارد واینکه: "می خواهم بدانم انسانیت چقدر در زندگی شما جای دارد. "...ما هم دیگر را ندیده بودیم واو مرابنام میشناخت. مساله وپرسمان اساسی جوان که خودرا همشهری من معرفی کرد این بود که چرا روی سبزه های احتمالی پارک تخت صفر درشهرهرات، ملت آشغال انبار می کنند ومن وما ( به عنوان رسانه دولتی)چرا این مساله را پوشش خبری نمی دهیم وبرنامه ای برای آگاهی دهی شهروندان راه نمی اندازیم.

 اصولا پاسخ" اداری" من این بود که شما آقای جوان همشهری به خاطر تنها یک مساله روزمره وعادی ، بدون اینکه کسی را بشناسی به او اتهام تغافل وبی خبری از "انسانیت" می بندی. من کارم را مانند " همکاران " ام بلد بودم. جوان پس از پایان گفتگو دوبار زنگ زد که عذرخواهی کند ومنظورش توهین نبوده است. در زنگ دوم به گمانم از اوخواستم همدیگررا ببینیم وفردا سروقت در اتاق باز شد وجوانی رعنا آمد. من هستم.!

 درنخستین جملات گفت که میداند که کاپیتالیزم مسلط بر این دولت، جایی برای اندیشدن به" انسانیت" باقی نگذاشته است ولی بازهم او تلاش میکند که کسی به انسانیت بی اندیشد. داغ بود وانگار جوانی" چپ "دردهه چهل که می خواهد جهان را از این رو به آن روکند.کمی که بیشتر حرف زدیم جوان مدافع چپ وکتاب خوان ودوستدار طبیعت وارد گفتگوی خودمانی تر شد. ابتدا داغ از چپ دفاع می کرد وبعد که روی مثال های شوروی وکوبا وبرخی کشورها سخن دور زد به ساده گی گفت که درست است که نظام های این چنینی نیز آرمانشهر بشری نساخته اند اما بشر پیوسته درحال تقلا وتلاش برای تغییر باید باشد واین تنها راه ممکنه است.

-

سرزمین گوجه های سبز ، رمان خانم  هرتامولر نویسنده رومانی- آلمانی را همین شب وروز میخواندم. رمان شرح شاعرانه ای از این نوع نظام هایی است که در سایه آن ، انسان از سایه خودهم می ترسد. نظام هایی که به پوسیده گی خود و روح جامعه زیر سایه خود می انجامند ودراین جهان درحال تغییر، تا همین چند سال پیش یکی پی دیگری فروپاشیدند وهنوز هم این گوشه وآن گوشه ی دنیا نمونه های آن باقی است.

رمان در روایتی شاعرانه واستعاری زندگی زیر سایه قدرت نیکولای چاوشیسکو را شرح میدهد. حکومتی که نمونه افغانی آن را مانیز به برکت نظام بزرگ کارگران جهان متحد شوید، لمس کردیم وتا حالا از دود وآتش اش، پس از سی سال فارغ نیستیم.افغانستان هم عینا وعملا روزگاری سرزمین گوجه های سبز بود وما چه بسا بیشتر از رومانی ودیگر اقمار اتحاد شوروی از سایه وسیطره حکومت کارگران جهان متحد شویم، زخم دیدیم.

 " مشکل" مضاعف ما این بود که ما چنان به مواجهه ومبارزه برآمدیم که نه از تاک نشان ماند ونه از تاک نشان. وکلا ودربست شوروی نماند ودیوار برلین نماندو...

-

سرزمین گوجه های سبز را همین دقیقه تمام کردم وشروع کردم به نوشتن این سطرها.

-

 دیشب دوستی از تهران به سفارش من چند تا کتاب آورده بود ویکی درمیان شان یادداشت های ژوزه ساراماگو نویسنده کوری بود . همان کتابی که از وبلاگ نوشت های او فراهم آمده است. بیش از پنجاه صفحه از کتاب اورا دیشب خوانده ام.

نگاه ژوزه ساراماگو در سال های پسین حیات نگاهی معترضانه به جهان سرمایه داری والقصه ایالات متحده امریکاست. درنامه ای که او وچند تن دیگر می نویسند ،‌می خواهند شریک جرم این همه تباهی درجهان نباشند. مشکلات اقتصادی جهان و حرف های جورج دبلیو بوش ساراماگورا عصبانی میکند. درجایی می نویسد که درقانون اساسی پرتقال رویکرد سوسیالستی تذکار یافته است بدون اینکه به آن توجهی شود  ویا اینکه او در گفتگو با یک روزنامه،" چپ "را با کلمات زشت خطاب قرار میدهد وهیچ چپی ای صدای اعتراض بلند نمی کند. او با ظرافت این سخن را به میان می آورد. میخواهد با لحن تند به چپ آنها را بیدار کند ووقتی صدای اعتراضی نمی شنود، اعتراض اش طعم تلخی میگیرد.اعتراضی که تا آخرین روزهای حیات در برابر جهان سرمایه داری ولجام گسیختگی این دنیا ادامه داشت. او" انسانیت" را در معاملات قدرت وثروت کشورهای بزرگ ویا بزرگان کشورهای سرمایه داری طرح می کرد واینکه آنان در بحران اقتصادی جهان به جای اینکه به نجات انسان بی اندیشند به چیزهای دیگری می اندیشند او از اقتصاد دانی می گوید که حرف دل اورا زده است. این اقتصاد دان در گفتگوی تلویزیونی گفته بود چطور است که برای جلوگیری از سقوط بانکها اینهمه پول سرازیر می شود ولی اگر صدهزار انسان در افریقا از گرسنگی بمیرند، پولی نیست.سارماگو یک چپ بود ویک چپ گرا مرد....

..................

به دو مساله وبه روایتی به دو پرسمان فکر میکنم. جهانی را که در سرزمین گوجه های سبز توسط هرتامولر روایت می شود. جهانی که" انسانیت" به روایت جوان همشهری ما نه زیر سیطره " کاپیتالیزم" که عکس آن له می شود .

جهانی که در یادداشت های سارماگو روایت می شود ودرآن " انسانیت" به راستی زیر سایه سهمگین سرمایه داری له می شود.

....

دوباره میخواهم گفتگوی خودرا با جوان همشهری  ام که مانند شخصیت های رمان کوری سارماگو نامی ندارد،مرور کنم.

-         می خواهم بدانم در زندگی شما برای " انسانیت" جایی هست؟او می گفت. همشهری ای که باحرارت از چپ دفاع میکرد اما حرارت اش در میانه های گفتگو ته نشین شد.نه از چپ به عنوان سازنده وبرسازنده آرمانشهر میتوانست دفاع کندونه سرمایه داری که دشمن او بود. حرف آخر او این بود که انسان کاری جر تقلا وتلاش ندارد. باید برود وحرکت کند وجایگاهی احتمالا به تر برای زیست بسازد".انسانیت" را بسازد.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 15:33  توسط نقیب آروین بادغیسی  | 

چند تا لیموی تازه کابلی

قرار نیست همیشه خبر تکان دهنده ای برای نوشتن وگزارش وگذاردن باشد. مثلا اینکه پناهجویان افغان درراه بهشت موعود...بارگاه گشایی برادران طالب ما درقطر...ویا مسایلی از این دست را هی در فیس بوک و میس بوک بنویسی تا خلق الله کیف کنند. یا اینکه دنباله های فقر و وحشت درمانده گان وواماندگان وهموندان وهموطنان را در زمین وزمان ویوتوب وجزآن به قول علما وعربا، رد یابی کنی وبگذاری پیش چشم همگان ، برادر ویا خواهر محترمه ! ما دنبال یک ثانیه ، یک آن هستیم که زندگی را ببینیم .اصلا ما دنبال چند تا لیموی کابلی هستیم, چند تا لیموی خوش رنگ .

همین امشب ساعت های هشت درحالی که تن خسته واز جان افتاده را به زور وزاری از دفتر بیرون می کشیدیم، در راهرو دهلیز دفتر دریافتیم که دراین اتاق میهمانان کابلی ما هستند . میهمان دفتر ودرکار ساخت ساختمان تازه اداره. گفتیم پیش از " اخراج" از دفتر سری به میهمانان بزنیم تا نگویند هراتی وبادغیسی وغیره ذالک، میهمان نمی نوازند .

انگشتی به در زدیم. بفرمایید! وداخل رفتیم که سه میهمان ما ،جمع شان جمع وبخاری گک شان به گفته کابلی ها روشن وقصه های مسافرانه می کنند. تازه نان خورده بودند واصرار وافری فرمودند که نان اضافی داریم وبخور واز آنان اصرار واز ما انکار ... که باید تن وروان خسته را به گرمایی ویله دادن در گرمای زمستانی می سپردیم که بازهم به قول کابلی ها: آتش به زمستان زگل سوری به!

چند جمله وکلمه ای در باب کار وغیر کار حرف زدیم واز شدت خستگی هی آماده ی بیرون شدن بودم. میهمانان گفتند خی نان نمی خوری میوه بخور وما هی بر طبل رفتن میکوبیدم. یکی پشت پرده رفت ودو میهمان دیگر از او خواستند که خی لیمو بیار برش! لیمو ره از کابل آوردیم کتی خود... چند تا بگیر... لیموی روشن, با رنگی خواستنی.. همیشه از لیمو خوشم آمده، به میهمانان هم گفتم. نه اینکه الزاما به گفته هراتی ها "لیمو خور" باشم. اما از کلمه لیمو خوشم می آید چه رسد به خود لیمو که خیلی حس زندگی دارد.

 لیمو ها را آوردند وچند تا لیمو... پنج یا هفت دانه لیمو به من دادند. لیمو ها را در کف هر دو دست گرفتم ودر تاریکی صحن دفتر با دست پر بیرون شدم. شاید فکر میکردم اگر سرباز  همچنان در سرما ایستاده باشد، لیمو ها را به او بدهم. یا به اوهم لیمو بدهم، اما در همان چند ثانیه معلوم ومعین بود که اگر تمام سربازان جهان به زور هم میخواستند لیمو ها را از من بگیرند , نمیدادم. حسی که در لیمو ودر دهش وبخشش لیمو بود, یک بخشش ومهر کاملا بومی وافغانی بود, بخششی که از تو یک کودک می سازد, کودکی که حاضر نیست لیموهای" خودش" را حتا با یک عالم لیموی تازه عوض کند. این یعنی مهر وطنی, بخشش وطنی, دوستی وطنی ولیموی تازه وطنی!....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 23:1  توسط نقیب آروین بادغیسی  | 

هی فلانی، زندگی شاید همین باشد!

 

ازپشت کلکین  دفتر، یک تصویر  ثابت می بینم. تصویر همیشه وهمه روزه . درختان ناجوی بلند وبلند هرات، چندان بلند که همقد ساختمان قدیمی وباشکوه ولایت هرات اند و گاه در طبقه سوم هم که نشسته باشی قد ناجو از کلکین بالاتر وفراز تر است. این ناجو ها چندان درهم تنیده اند که فاصله وخلایی کمتر دیده می شود .مگر سبزی ، سبزی تیره،‌چهار فصل سبزی وبه گفته عاصی سبز همه موسم ها. اما این فاصله های کم وکم بر، تکه تکه آبی روشن آسمان را نشان میدهند.این دورنگ هم درکنار هم، عرض شود که   بسیار چشم نواز ودیدنی وخواستنی است. این برش ، این نمایش ناخواسته طبیعی، درچند لخت ولحظه روبرویت یک شکوه بزرگ ودست یافتنی را قرار میدهد.فقط چند ثانیه،چند دقیقه، لختی ودرنگی. از سر اتفاق می ایستی واز سر اتفاق دربرابر این شکوه محو ومات می شوی. بی اینکه جز برنامه های زندگی ات باشد واصلا دیدن وتماشا وذوق تماشا درتو باشد.حال آن که به گفته جناب اخوان ثالث: هی فلانی زندگی شاید همین باشد.

×

ما شهروندان سرزمین عزیز افغانستان اگر قرار باشد کارومدار های روزمره ی خودرا بنوسیم ، خیلی " سرنوشت" عجیبی است . شاید هیچ یک ما حاضر نباشیم تمامی اتفاقات یک روز خودرا حتا مرورکنیم.مثلا خود اینجانب از صبح تاحالا هرچه کرده ام،از انجام وظیفه کاری تا انسانی و شخصی وتاکسی، تنها همین اتفاق ،دیدن این تکه تکه های آبی آسمان  از لای درختان سبزسبز ناجو به گفته مردم ما، برما " حلال" وباقی ومتباقی همه بی حاصلی وبی ثمری بود.

این از دیدنی ها بود و"دیدنی" ویا ندیدنی های دیگری هم بود. با این تاکید که "دیدنی" در گفتار عامه هرات همان" سرنوشت  وتقدیر و...از این قبیل نیز هست.

مثلا از صبح حدود شصت تا هفتاد زنگ به من آمده که البته برخی از این زنگ ها نیز تنها زنگ زده اند وبا این پاسخ روبرو شده اند که شماره ای را که شما دایر کرده اید، فعلا مصروف می باشد، لطفا بعدا تماس بگیرید....

افراد مختلف هم به من کار داشتند ویا من به آنها کار داشتم.خیلی از این کارها" شد" وخیلی از این" کارها" هم نشد. دراین میان ودرمیانه تزاحم وتراکم حرکت روزمره یک آدمی زاده دراین شهر وکشور، تنها " اتفاقی" که دیدم همان تکه تکه های آبی آبی آسمان در میانه درختان سبز سبز ناجو بود و دو چیز،‌دوکس، دواتفاقی را که ندیدم. اینها یند. البته شاید خیلی " چیز" های دیگر دیده ویا ندیده باشم .

-          مثلا پیرزنی که ازمن کمک میخواهد تا از حق دخترش در برابر زورگویان در دفاتر عدلی وقضایی دفاع کند. این پیرزن یکی دوسالی است که می آید ومی رود تا از حق دخترزندانی خود دفاع کند. نه کسی را میشناسد ونه کسی اورا می شناسد.حتا زبان فارسی را نمی فهمد.

گاهی با شوهر پیر خود می آمد وگاهی هم شبانه در مسجد دفتر میخوابیدند. راه شان به خانه های مهاجران داخلی دور بود.راه شان به گرفتن حق وحقوق هم چندان نزدیک بود ،‌چندان که تاحال با وجود آزادی دختر، باید بدود و بدود. نزدیک های چاشت در دروازه دفتر دیدم که منتظر من است ومن هم باید جایی می رفتم ، قرار شد باز شنبه بیاید واحتمالا روزهای پیاپی دیگر. حالا دیگر پیرمردش نمی آید، چون زبانش قفل شده است. از" غیرت" زبانش بند آمده است. گاهی همکاران من اورا تا شفاخانه می رساندند، دیگر قدرت آمدن هم ندارد. درحالی که به سرعت به طرف موتر میر فتم با خاله برابر شدم که احتمالا چند ساعتی است منتظر بوده،همزمان که میخواستم درچند ثانیه به " خاله" بفهمانم که... حالا چاشت پنج شنبه است ...من هم درحال رفتن وهیچ اداره ای باز نیست وتازه روزهایی هم که باز بودند، برای  توحرفی برای گفتن نبود،به من زنگ آمد ودوتا از همکاران ما که برای ساخت ، ساختمان اداره از کابل به هرات آمدند، سررسیدند ودرهمان چند لحظه ی اینچنینی از پیش " خاله" فرار کردم.

تا از خاله با عجله جدا شدم،بچگک دویده  خودرا به موتر رساند.

-          به  بچه گک هم فهماندم که کار دارم وبعدا. بچه گک حالا شاید دوازده ساله یا بیشترک باشد. چند سال پیش خیلی خرد بود. کفش رنگ میکرد وبه روزنامه اتفاق اسلام می آمد. وکفش روزنامه نگاران سانتی مانتال را رنگ می کرد.روزنامه نگاران اما شاید خیلی های دیگر را رنگ می کردند. پدرش به ایران به کارگری رفته ومادروچند کودک را برای او  جا گذاشته بود. حالا هم که برگشته معتاد است وخیر وخلاص. بچه گک به دنبال کار میگردد. نامش را هم فراموش کردم.به بچه گک چنان با بی اعتنایی وعجله گفتم که کار دارم که احتمالا تصویر من، شبیه تصویر چنگیز در ذهن او حک شده است.

حالا درپایان برای اینکه این نوشته یک پایان بندی شاعرانه ورمانتیک داشته باشد، دوباره یا باید تصویر ناجوهارا تکراراً بگذارم اینجا تا گرد ملال بزداید وحتا خاطر نویسنده را مکدر نکند ویا جکی، حرف خنده داری، لحن شاعرانه ای... چیزی اضافه کنم تا نوشته بلاخره آبرومند باشد اما هیچ چیز نیست ٰ‌تنها اینکه تصویر آبی آبی آسمان از لای درختان ناجو اصلا یک حس شاعرانه نیست میتوانید بیایید زنده ببینید ،جک تازه هم یادم نیست تنها به قول اخوان:هی فلانی، زندگی شاید همین باشد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 17:58  توسط نقیب آروین بادغیسی  | 

هیچ مرگی واقعی تر از مرگ بروسان نیست

شام امروز ابراهیم امینی از بروسان خبر داد. این خبرواساسا خبربروسان به من پس از سالها  رسید. از سالهایی که بروسان در مشهد بود وما درمشهد بودیم وجمعیتی بزرگ مهاجر درمشهد بود. او هم هراز گاهی به مرکز دردری می آمد وشعری میخواند وبا همه رفیق بود وزود رفیق می شد وما هم باهم رفیق شدیم.از این سالها ، سالهایی گذشت واین وقت ها  چند بار خیلی به یاد بروسان افتادم ودر فیس بوک وانترنیت چند باری به جستجوی او برآمدم وجز شعرها وخبرهایی از او خودش را نیافتم.یکبار در مجله ای که گمان کنم " دریچه" بود، مطلبی خوانده بودم از نویسنده ای بنام کاظم امیری.نوشته ای درمورد کتاب هفتاد سنگ قبر یدالله رویایی واین نوشته ونویسنده آن همواره با من مانده بود. درافغانستان این سالها درگوگل به جستجوی کاظم امیری برآمدم ورسیدم به سایت عباس معروفی نویسنده قدر ایرانی که از درگذشت آن نویسنده خبری بود ودرگذشتی بدین صورت که پس از روزها  همسایه ها می بینند از صاحبخانه خبری نیست وپولیس درمی گشاید ونویسنده ای می یابد که اعلام ختم نوشتن کرده است واین بار نیز تا من به جستجوی رضا بروسان برآمدم، این خبر آمد.خبری که  واضح، شفاف، خشن وحقیقی تر ازهر حقیقتی خودرا آشکار میکند وهیچ حسی از حس مرگ عمیق تر وواقعی تر نیست.

درگذشت رضا بروسان با خانم وکودکش حقیقی ترین وتلخ ترین مرگ ممکنه است .رضا بروسان جدا از اینکه شاعری عزیز بود یک رفیق ، یک رفیق ساده وپاک ودوست داشتنی بود. با بروسان در مرکز دردری آشنا شدم . چندی بعد در دفتر مجله میهن ، جایی که من کار میکردم، رضا بروسان رفاقت خودرا ادامه داد وهمواره رفت وآمد داشت. رضا بروسان وزینب صابر بانوی شاعری که از او هم دیگر خبر ندارم از نخستین دوستان شاعر ایرانی بودند که به این دفتر می آمدند. کمی بعد تر بروسان ازمن خواست تا جایی برای نشست های ادبی بچه های شاعر خراسانی مهیا کنیم واین جا در دفتر مجله میهن که بخش فرهنگی دفتر شهید احمد شاه مسعود بود ،معین شد.

بروسان از دوستان شاعر هموطن وخراسانی خود دعوت کرد وآمدند وباهم قرار نشست هفتگی شعر را گذاشتیم واین نشست ها شروع شد ودوام کرد. گروهی از شاعران جوان خراسان هر هفته در دفتر مجله میهن در خیابان بهشتی 36 جمع می شدند. شعر می خواندند . این جمع دست کم بین سی تا پنجاه تن از شاعران خراسانی را در برمیگرفت.از آن میان تنها سعید شاد را در فیس بوک یافتم .واز این جمع تنها سید عاصف حسینی وپامیر پارشهری... وهراز گاهی سامی ورضا عظیمی ومن از جمله افاغنه بودیم .کمی بعد تر مارال طاهری ومریم ترکمنی... هم به این جمع اضافه شدند. هارموینه ای شکسته هم داشتیم . گاهی آخرهای جلسه شهر آوازی هم بود . یک دختر شاعر بود که نامش برعکس نام یدالله رویایی بود. رویا یدالله گمانم شیرازی بود وآوازی بسیار موثر داشت....

بروسان پای ثابت این نشست بود واصلا این نشست ها به سفارش بروسان وبه دلیلی دوستی که با ما داشت دردفتر این مجله برگزار می شد. وروزهای دیگر هفته نیز می آمد وگاه زینب صابر هم بود، گاه خانمش وفرزند کوچکش مرتضی را هم می آورد. ما میزبان او بودیم وگاه تا آخرهای روز حرف میزدیم وشعری وچایی.....

 بروسان از متن جامعه و پایین شهر مشهد به میان حلقات ادبی خراسان وسپس ایران آمد واین خوی ومنش او که ساده گی وبرخورد ویژه ای را به همراه داشت با او بود چه درشعر وچه دراختلاط ها وگپ وگفت ها ی دوستانه.آن وقت ها تازه مجموعه " احتمال پرنده را گیچ می کند" از او انتشار یافته بود.در بروسان نوعی شیدایی وخوی گریزنده گی بود. این خوی آمیزه ای از ویژه گی های مردمان پایین شهر بود باشاعرانگی طبیعی ای که دراو وبا او بود. خیلی اهل " مبادی آداب " نبود ودر بحث ونظرهای نشست های هفتگی نیز به روش خود وبا همین خوی وخلق شاعرانه وساده وبی پیرایه خود حضور می یافت. "شعر خوب را خوب میگفت واز شعر بد ، حالش به هم میخورد...." خیلی هم دنبال این نبود تا با ارجاع به هزار ویک متن خوانده ونخوانده که به ویژه در آن سالها مد بود، برای حرف خود پشتوانه وضمانت پذیرش بیابد.درزندگی عادی خود هم همین بود.دراین سالها بروسان بیشتر از اینکه با دوستان ایرانی باشد با رفقای افغانستانی خود بود.وقتی میگفت دوستت دارم یک جمله تکراری وبی معنی ومتعارف برای او نبود، این دوست داشتن محکم وصمیمی بود.با خودش وبا پیرامونش به قول دوستان ایرانی روراست بود.درجریان نشست های هفتگی چند هفته غیبت داشت وباری درمیانه جلسه سررسید. گفتیم کجا بودی؟ گفت به خدا اینها از من دیوونه تر اند، این کارکن های  بیمارستان یا تیمارستان را میگم.گویا دراین مدت شاعر را آنجا برده بودند تا دل وخوی جنون زده اش را عمارت کنند.وشاعر از همانجا مستقیم به نشست دفتر میهن آمده بود. باری در همین روز یا روزی دیگر من از بروسان میگفتم وبا صدای بلند گفت" نقیب تورو خدا یک کم ازم تعریف کن خیلی وقته کسی ازم تعریف نکرده..."

 یک شعر داشت درهمان دفتر" احتمال پرنده را گیچ میکند" که گمانم این طور بود... داره دلواپسی آینه آبم میکنه/ داره بارون تو چشات خونه خرابم میکنه... همیشه این بیتش ورد زبانم بود واو همیشه میگفت... ولش کن تورو خدا اینقد اینو نخون...بروسان یک غزل هم گفته بود ... یک پلک سرمه ریخت که بیدل کند مرا ... وگلشهر گونه های تو افغانی ام کند.... بعد ها به دلیل تعطیلی دفتر مجله وکوچ ما به کنسولگری افغانستان در مشهد این نشست نیز به خیابان آخوند خراسانی کوج کرد. درکنسولگری افغانستان نشست ها بیشتر شد .شاعران ونویسنده گان افغانستان نیز می آمدند. بهانه هایی برای جمع شدن دوستان پیدا میکردیم.بروسان دریکی از همین شب شعر ها این غزل را خواند وبه من تقدیم کرد. بعد ها بچه ها با بروسان شوخی میکردند که این شعر را به چند نفر تقدیم میکنی؟ شعری بود که حس بروسان به این گوشه واین گونه ی دیگر خراسان افغانستان بود.درآن نشست ها خیلی از اهل ادبیات افغانستان وایران می آمدند وحتا کسی مثل جناب جنید که معمولا کمتر آفتابی می شد بنا بر رفاقت ما هر ازگاهی دراین نشست ها حضور می یافت.کم کم هوا عوض شد ورسید حادثه یازده سپتامبر.... من به افغانستان آمدم ودوستان ازجمله مهندس توریالی غیاثی سرکنسول وقت افغانستان درمشهد ومسوول کانون فرهنگی میهن ودوست خوبم حمید حسینی این نشست ها را ادامه دادند... پس از چند سالی به ایران رفتم وطبق معمول روزجمعه دفتر دردری... بروسان خبر شده بود وبا یک دوستش آمد ... با همان حس گرم وبروسانی اش آمدو خوش وبش کردیم وپرسیدم خانمت خوبه ، مرتضی خوبه... با خنده گفت وخنده ای که طعمش را خود بروسان میدانست.... مادرش دیگه با هم نیستیم، مرتضی پیش منه... وآخرین باری که بروسان را دیدم همان جمعه در مشهد ودفتر در دری بود.حالا تنها خبری که از بروسان دارم ، خبر تصادف ودرگذشت خود وهمسر ودخترش است. درفیس بوک عکسی از اورا روح الامین امینی گذاشته است. همین لحظه به عکس او نگاه میکنم،ذره ای غیر از بروسان نیست. بروسانی که رفیق ام بود وهرگز نمیتوانم حسی را که از دیدن عکسش دارم، باز گو کنم وهیچ کس واقعی تر از بروسان در عکس خود نیست وهیچ مرگ واقعی تر از مرگ بروسان نیست. همین!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 22:27  توسط نقیب آروین بادغیسی  | 

مثلا ظاهر هویدا!

درافغانستان در هر زمین وزمینه ای هزار اما واگر وشاید وباید وجود دارد  ودرهمه چیز مقادیر هنگفتی لاف وپتاق به گفته  کابلی ها ضمیمه است .

دراینجا زندگی منطق خودرا دارد وهرکاری روش خودرا دارد و تنها این قوانین نانوشته ولی با ارزش را مامیدانیم که اینجا زندگی میکنیم.یکی  از این "موارد" لاف وپتاق است که البته این رویکرد درتمامی موارد " حیات اجتماعی" ما مردم صدق می کند ودر هرزمینه ای بنا به قول برنارد شاو ، به دنبال چیزی هستیم که کم داریم . مثلا ما اکثرا خوش داریم که بگوییم پنج هزار، شش هزار، دوزاده هزار سال تاریخ داریم ومقدار هرچه بالاتر باشد، ‌به تراست.

 مثلا ما خوش داریم که احساس کنیم درموسیقی، علم ،‌ادب ،مهربانی وخیلی چیزهای دیگر حرف اول را در دنیا میزنیم وخلاصه اینکه به روش خود که روشی شدیداً افغانی است از تاریخ و فرهنگ وهنر وباقی قضیایای سرزمین خود حمایت می کنیم.به قول آن نویسنده" مانیز مردمی هستیم " وبرای خود روش وقانون وقاعده  داریم واین طور نیست که مانند دیگر قبایل غیر مدنی دنیا حرکت کنیم بلکه در حیات سیاسی واجتماعی" خویش" حرکتی روشمند داریم وتنها فرق اش این است که این روشمندی ما، مدون ومکتوب نیست وفقط خود ما مردم میدانیم که از کدام قاعده درچه موسومی استفاده بهینه کنیم.

مثلا اگر به ما مردم کسی مراجعه کنید ودرمورد امری، کاری ، چیزی مشورت بخواهد، اگر ما با آن " کار" مخالف باشیم ، قطعا موافق می شویم وبرعکس اگر کسی کاری کرد که ما باآن موافق بودیم ولی از ما مشورت گرفته نشد، قاطعانه مخالفت می کنیم واین روش انحصاراً مربوط به ما است وهرکس دعوی کند ،‌دعوی آن باطل می باشد.

خلاصه اینکه ما با مسایل به روش خود برخورد میکنیم. این نوع برخورد ما یک دید کلان اجتماعی است که در هر عمل وامروکنش وحادثه اجتماعی بنا برقواعد ومنطق ویژه، خود برخورد میکند.

 باز هم مثلا یکی از کارهای دیگری که خوش داریم وشدیدا خوش داریم ، ‌انداختن گناه به شانه دیگری است واین کار یقینا برای ما  مقرون به صرفه تر است وما ضرری نمی کنیم .‌ به ویِژه اینکه کسی ومحلی ومنبعی مانند دولت ودولت ها ویا خارجی ها ویا داخلی ها ویا حزبی  مزبی چیزی باشد که ما مصروف کوبیدن آن باشیم درغیر آن زنده گی ما به کلی مختل وشاید هم منحل می شود.البته دولت ودولت ها وحزب ومزب های ما هم کاملا به روش خود وویژه سرزمین خود عمل میکنند.

 خلاصه اینکه همین روش باعث شده درطول تاریخ ما انقلاب وکودتا ومبارزه وغیره به راه بی اندازیم ونتیجه وماحصل این انقلابات ما نیز کلی ادبیات مقاومت بوده که برای نسل های بعدی ما می ماند والبته سرمایه ایست گران .البته با تاکید باید گفت که تنها سرمایه ای که برای ما می مانده همین" ادبیات" مقاومت بوده که مثالهای زنده ای درتاریخ دارد. مثلا ما ازجنگ افغان انگلیس معروف تنها این ترانه را داریم که البته سرمایه ای است عظیم. جنگ انگریز وافغان است بیا بچیم انگور بخور والخ...

ازکارهایی دیگری که ماشدیدا خوش داریم بزرگداشت از بزرگانی است که مهرا ویا قهرا دار فانی را وداع گفته اند آن وقت ما به آسانی می توانیم حجم عظمت از دست رفته را اندازه گیری کنیم و به گفته درس های آشپزی غلوهم به مقدار لازم هم اضافه می کنیم تا معجونی از کار دربیاید که فقط طعمش برای خود ما معنی دارد ویحتمل خواستنی است.

از عادت های دیگر ما که همه شمول هم هست این که ما انرژی خودرا تا آخرین لحظه نگاه میداریم وچون مقاومت تا آخرین لحظه از اصول اساسی وتاریخی ماست، بعد از اینکه دیگر هیچ اثری در دنیا نداشت وبنا بر طبع معنوی گرا... انرژی را به کار می اندازیم..  فرهنگیان هموطن ما به ویژه در افغانستان ودور دنیا مصروف سرزدن به صفحه فیس بوک خود اندو جدی ترین کارشان محکومیت دولت جناب کرزی ویا گذاشتن تصاویر غم انگیز از فقر درافغانستان ویا گذاشتن عکسی وویدیویی از طریق یوتوپ است  . واگر خیلی این کار جدی باشد می نویسند، ظاهر هویدا مرده است وهرگز کسی نمی نویسد که ظاهر هویدا زنده است وبسیار شدید زنده است وآنچنان زنده که هنوز میتوان این زنده – گی را در آهنگ تازه اش، درچهره جا افتاده وموی ومحاسن اندک سپیدش دید وشنید. ظاهر هویدایی که به یقین به این کژ سلیقگی با همان ظرافت طعنه میزند.آهنگ میخواند وزنده – گی را می ستای دومی سراید.

 شما درنظر بگیرید که کی انکار میکند که ظاهر هویدا بزرگی است که باید بزرگ داشته شود؟! هیچ کس. ولی کی کاری برای این بزرگ وبزرگی می کند تا دست کم یکبار به پایتخت پرابهت وجلال کشورش دعوت شود ودست کم در محفلی ورسانه ای دوباره خودرا در آیینه دیرینه مردم ببینند؟ هیچ کس.

به هر حال ما نیز مردمی هستیم والخ.... ببخشید که مثال ظاهر هویدا یک کمی طولانی شد.

 مثال های دیگر را خودتان اضافه کنید یا نکنید . من کا ردارم خداحافظ.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 16:48  توسط نقیب آروین بادغیسی  | 

یاد بعضی نفرات زنده ام میدارد

 

هان ای دل پرسنده که دلدار کجای است

تو ای دل جوینده و پرسنده کجایی

مولانا

 حضرت جنید، حضرت محمدرفیع جنید،رفیع جان جنید، خداوند " ها"، خداوند کلمه، راوی تنهایی است واین تنهایی مرزی ندارد، سلطنت تنهایی ، سلطنت بی قلمرو تنهایی است.بی مرز، بی وطن، شروع می شود، گسترده می شود، یک تنهایی بزرگ می شود. این تنهایی  بزرگ، این بزرگ تنهایی .

امروز،زاد روز این بزرگی است یا این تنهایی؟! " ها" تنهایی مطلق است وتنهایی بدین معنی بالذات در"ها" است ودرخداوند کلمه، خداوند " ها"...

تنهایی ای که تن می رهاند ،رها می شود ودر قلمرو خود است. در کابل ،هرات، مشهد وامریکا وهیچ جا وهمه جای عالم،عالم خود است.عالمی که جان می گستراند و گسترنده ی تنهایی وبزرگی است.

درهر قلمروی سلطنت خودرا دارد. اشرافیتی که ازتن زدنی ها تن می پیراید وخویشتن خود است.کاشف تنهایی است. رسیدن به این تنهایی تن میخواهد ، هزارتن، هزارها تن می خواهد.

برای من در میانه این همه روزمره گی نوشتن به حضرت جنید ، به این می ماند که: گفت کز دریا برانگیزان غبار. حالا روبروی کلمه، روبروی خود می ایستی تا بنویسی از خود کلمه ، تا بنویسی که حال جهان احتمالاخوب است.ازکاروکردار وکارایی کلمه بگویی و" بگویی"...

این گفتن جان میخواهد .کلمه بارگاه بسته ای است. آیینه درآیینه سکوت، سکون،بی حرف، بی صدا،بی جنبشی درجهان نه، در برگی،نسیمی،.....هرچند به قول بیدل: توحرفی نذر لب کن تا دلی خالی کنم من هم/ که برخود همچو کوه از بی صدایی بار میگردم.

اینقدر خیال گفتن هست که گفت: هر سرموی مرا با تو هزاران کار است، اما کلمه دیر میکند، کلمه تاخیر دارد ،در جهان این سو ،جهان هرسو وهمه سوی ما،زمین وزمینه ای برای حلول وهبوط کلمه نیست،دراین جا وجهان سراز پا نمی شناسی اما نه آن گونه که گفت سرودستار ندانم که کدام اندازم.ترجمان این احوال کلمه است وکلمه در دست رس نیست. کلمه ای اگر هست نارس است ، نادسترس است

حالا اینجا شب است، آنجا که شما هستید روز است، همیشه همین طور است،این روز شما، این آفتاب داری ودرخشانی شما، خود مبارک است، خود آفتابی، آفتابی است.

از این گم گوشه ها، از این گم ها وگم شده ها در بلای جان چه بیاوریم، چه عطری،چه صدایی، چه هوایی که سزاوارآن جان، آن جهان باشد.........تنها امروزشعر نیما  یادم می آمد که: یاد بعضی نفرات زنده ام میدارد.

 نقیب آروین

هرات29 عقرب 1390

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 23:32  توسط نقیب آروین بادغیسی  | 

ما ملتی عاری از سلاح هسته ای وقند وفشار خون و39 میخواهیم.

اصولا این ترکیب روشنفکری را با ما چه کار ، ما که از " ته بنا" به گفته هراتی ها چندان متمایل به فکر نیستیم ،حالا چه این فکر روشن باشد ویا گونه ای دیگر.فکر در هر حد واندازه ومعیار ومقیاس ومتراژ آن، بردن مساله به درون ذهن ویا هر اندرونی دیگر آدمی است تا درآن کارگاه چرخشی وگردشی بکند واز این اندرونی متفکر چنانکه گفتیم با هرقد وقواره ای بیرون بیاید . دراین صورت ما باتعداد فکر، تنوع فکر وبه گفته امروزی تر تکثر فکر روبروایم...با کثرت جهان وروایت جهان از شیر شتر تا دیدار عرب وغیره ذالک روبرو ایم .

اما انگار به عکس چنین تصویر وتصوری در این سوها ودر سرزمین مادری وپدری ما، راه ورفتار ما نشان میدهد که همچنان مرغ یک لنگ دارد وچه بسا که این قضیه نیز بستگی به شرایط جوی دارد. همیشه نیز دراین جا ها مرغ یک لنگ ندارد. گاه شدیدا یک لنگ دارد وگاه دوهزار وپنجصد وبیست وپنج میلیون؛ هم اندازه تمامی جمعیت سرزمین پهناور ما افغانستان عزیز.

سری به فیس بوک بزنید تا معلوم ومشخص گردد که قضیه از چه قرار است. کاروکنش های ما مردم، وواکنش های ما در برابر رویدادهای جاریه روز، دراین عیان خانه مجازی فیس بوک، کاملا روشن ومبرهن قابل دسترسی وبررسی است. کمتر میتوانی استثنایی را قایل شوی. مثل اینکه همه بیکار نشسته اند پشت میزها منتظر یک رویداد... حامد کرزی! هورا.......شما درتمامی واکنش ها نسبت به هررویداد ،تفاوت واکنش هموطنان وهموندان ما را درحد تفاوت دو تخم مرغ می بینید که اصولا تفاوت شان این است که دو تا تخم مرغ اند .

بازتاب روان عمومی جامعه ما  در رسانه های ما پیدا است . میزگرد ها وتحلیل ها وکارشناسی رسانه ای ما هم از این دست است .شما یک کنترول تلویزیون در دست بگیرید وشبکه های تلویزیونی را ورق بزنید . همه مثل هم فکر میکنند وبه تعبیری دیگر همه مثل هم فکر نمی کنند.

مثلا همین لویه جرگه. این لویه جرگه گشایش یافت وکوچنی جرگه های تابعه اش نیز احتمالا با هر شماره کمیته ای فعال شد. رئیس جمهوری هنگام گشایش جرگه سخنرانی کرد. هنوز سخنان رئیس جمهوری تمام نشده بود که به مدد پخش زنده تلویزیون ملی، هموطنان هورا کشیده به میدان فیس بوک آمدند واز تمامی گفته های رئیس کشور تنها به برداشتی از" شیر "مورد نظر رئیس جمهوری بسنده کردند. از تمامی هیات وهیبت لویه جرگه هم، همه قضیه 39 را جدی تر از طرح کننده گان مطرح کردند وبا اداهای متفکرانه به این موضوع واکنش نشان دادند.

مساله این نیست که چه کسی درمورد سخنان رئیس جمهوری چه نظری دارد ویا اصولا نظر هموطن من درمورد قضیه 39 چیست؟ مساله این است که هم وطنان ما در بسیاری موارد نظری ندارند واگر نظری هم دارند، نوع رویکرد فکری وواکنش مدنی  شان چیزی نیست که تورا به دریافتی واضح از " تفکر" وواکنش طبیعی و صادقانه وضعیت برساند.

مثلا قضیه 39. واکنش ها از سایت بی بی سی گرفته تا بی شمار هموطنان فیس بوکی ما یک چیز بود، چقدر این مردم بی فرهنگ اند،چرا این 39 را جدی می گیرند.این نوع نگاه به توده ، رویکردی بسیار پوپولیستی وساده انگارانه است. این نگاه، نگاه  متفکرانه به جامعه وجامعه شناسی واسباب ووضعیت ها واقعیت های آن نیست."تافته های جدا بافته" اما مواجهه شان با رفتار جمعی، کاملا رفتاری عاقل اندر سفیه ویا نمود این رفتار است.

توده (ویا نماینده گان توده در لویه جرگه) براساس منطق عمومی به قضیه 39 برخورد کرده است. به ساده گی به جای 39 چهل وسپس چهل ویک آمده است.سالهاست در هرات هیچ مغازه ای شماره 39 ندارد وهیچ چیزی شماره 39 ندارد.معنی 39 را توده در درون باخود دارد. وقتی عدد 39 وگزینش این عدد اسباب مضحکه هموندان توده ای می شود،تاب آوردن دربرابر این قانون شکنی از توده بر نمی آید ، شاید از عزیزان صاحب نظر بر بیاید.

ارزش وضد ارزش توده چون در متن نظم درونی توده اتفاق می افتد، برای  یک سلسله عظیم قانون است وخیر وخلاص. حالا از این نوع رویکرد میتوان بی شمار مثال آورد. حتا جدی ترین روشنفکران ومتفکران واهالی تیوری در برابر انتظام واقعی وجاری دنیای درون توده ای، همواره بی اینکه توده واکنشی نشان بدهد ، خود از میدان به در رفته اند.

دراین قضیه  وقضایا اما گاه واکنش هموطنان ما همانند همان قضیه عریانی پادشاه است. گاه به خاطر همرنگی وچه بسا ناهمرنگی با جماعت به جای اینکه از متن واقعی جامعه صدا بلند کنیم به دامن اکت های متفکرانه در می غلطیم.اصلا متن واقعی جامعه به کنار، چرا حاصل تفکر درونی خودرا به صورت فرد ومشخص بروز نمیدهیم.همه ی نیمچه با سواد ها گفتند این جماعتی که 39 را جدی میگیرند، بی فرهنگ اند ،همه میگوییم احسنت! ما ملتی عاری از سلاح هسته ای وقند وفشار خون و39 میخواهیم.

مگر فرهنگ چیزی غیر از همین ارج نهی وارج ننهی توده به چیزی وامری وشی ای وحالتی است؟

حالا از این نوع رفتار وواکنش در تمامی مسایل وقضایای مربوط به افغانستان  وجود دارد. تا رئیس جمهوری چیزی میگوید واکنش های همسان در فیس بوک ومیزگرد وباقی مکان ها ...هجومی سرازیر می شود. مخصوصا اگر این نظر را داکتر سپنتا گفته باشد، مخالفت با او یک سنت اساسی است. اصولا  مخالفت با داکتر سپنتا از هر مخالفت دیگری مزه دار تر است.یک چیز دیگر است. خوبی اش هم این است که در قطار مخالفت با او ابتدا دوستان نزدیکش، سپس فرهیختگان وباسواد ها وسپس خلق خدا ردیف می شوند ، واصلا مهم نیست که داکتر همشهری ما چه گفته است.

اگر رئیس جمهوری میگوید ما شیر هستیم، ما همه میگوییم ما شیر نیستیم ولی معلوم هم نیست چه هستیم. اگر رئیس جمهوری ویا مخصوصا داکتر سپنتا گفت پاکستان دوست ماست، دشمن ماست، برادر ماست، ازماقوی تراست، ازماضعیف تر است، اصلا این نو به دوران رسیده کشوری نیست،  ....  درهمه حال ما یک نظر داریم. ما اصولا مخالفیم. وبا لباس مخالفت از دنیا خواهیم رفت. ودریک نتیجه گیری اخلاقی اینکه نه درمخالفت از فکر سربسته کار گرفته ایم ونه غیرآن به قول علما وطلبا!

 درپایان یکبار دیگر صحت وسلامتی شمارا آرزو برده وامیدوارم لباس عافیت به تن داشته باشید. کدورتی جز دوری شما نیست. نقیب آروین.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 9:12  توسط نقیب آروین بادغیسی  | 

 

درکنج وکنار صفحه فیس بوک یا به گفته پارسی پاس داران رخنما، چهره نما ویا هرچه... زاد روزهاست واز این میان زاد روز جناب استاد مظفری عزیز. میخواستم در همان قابک فشرده وخلاصه به رسم فیس بوکیان " تبریکات صمیمانه ای" عرض کنم وبروم به گوشه  ای دیگر.

اما نشد ونمی شد از کنار زاد روز، از کنار زنده – گی استاد به ساده گی گذشت. همچنان که زنده گی از کنار استاد به ساده گی درنگذشته است . میخواستم یادداشت حرمت گذاری را به زمانی بعد، زمانی احتمالا نارسیدنی دراین روزگار ، روزگارمن و"من" های دگر موکول کنم تا بنشینم ودر آرامش چیزی بنویسم ، دیدم که این شرط وفا نیست وهرچه هست وهرجا هستی ودرهر کاری، دست بدار ودست بشوی واین حق حرمت را به جای آور که زندگی بی ملاحظه می گذرد و فرصت ها به انجام " امور"ی میگذرد که همچنان در دین ودنیای ما مفید فایده نیست وخسره الدنیا والاخره می شویم.که احتمال قوی " شدن " آن وجود دارد.

مارا بگو، این شاگرد نا خلف را که درکار نشر وپخش روی- داد های بزرگان ودولتیان ایم و مجالی برای کاروکردار" ساده انسانی " نداریم، حالا اگر بخواهیم درمورد استاد ارجمندی بنویسیم که حقی برگردن چند نسل دارد وهم اکنون نیز چون کوهی گران واستواردر گوشه ای از غربت دامن به آلوده گی های فضای کشورش تر نکرده است ، چه خواهیم نوشت. ما که از آلوده گی ولوده گی سیاسی تا محیط زیستی وصوتی و... چنان اشباح شده ایم،که باد به گردش نرسد....

برای من وما، یاد استاد مظفری به عنوان نام ونماد ونشانه فرهیختگانی ،مثل خاطره ی دور هزاران ساله در خاطر مبارک مان می آید وخط وخبر روزمره ای دیگر آن را به پستوی فکر می راند.به گفته قدما فاما.....

سالهای نخست دهه هفتاد با نام سید ابو طالب مظفری آشنا بودم،سال هفتاد وچهار ویا هفتاد وپنج... با " راهنمایی" جناب استاد کاظمی به نشست هفتگی نقد وبررسی شعر  دفتر دردری رفتم.جوانکی که از افغانستان آمده ،درکنار جوانانی نشست که درهمان غربت زاده وپرورده شده بودند. جوانک هایی که امروز هرکدام صاحب دستمایه وسرمایه ادبی وفرهنگی اند وبی شک وشبهه همه از دستر خوان ساده وبی ریای این نشست ها وبه ویژه گرمی استاد بهره بردند.

 دفتردردری در کوی های از چشم افتاده مشهد ، جمعه ها پذیرای جمعی بود که غربت زده وپریشان می نشستند ودر مورد ادبیات حرف میزدند. پسان ها منظم دراین نشست ها شرکت کردم . در نشست های کند وگذر اولی نمیدانم استاد مسافرت بود ونبود. خیلی ها مانند من در نخسیتن دیدار با استاد مظفری گرم نمی گیرند وبه تر اینکه استاد مظفری گرم نمی گیرد. کم حرف، ساده شروع میکند وساده عمیق میگوید وعمیق می اندیشد.

بعدها بیشتر با استاد آَشنا شدیم. ما که از نسل نو به دوران رسیده وکتاب باب روز خوان آن روزگار بودیم چندان به سلیقه ادبی نسل پیش  از خود اتکایی نداشتیم وچه بسا که کودتاگرانه برخورد میکردیم. اما استاد این تفاوت را داشت که در برابر دانش وآگاهی ورندی او همه جوانک های خام ونو به بازار آمده سر تعظیم وحرمت فرود بی آورند واین حرمت گذاری تنها به این دلیل بود که تبحر وآگاهی کافی ووافی استاد وخصلت گرم وجوان جوشانه ونوگرایانه ایشان همه را دور استاد جمع کرد وجمع می کند.به این اضافه کنید مقادیر بار عاطفی این رابطه را که بین  استاد وجوانان و یا به تر است بگویم جوانک های آن دوران بود وهست.

پذیرش این جوانک ها که هرکدام از فکر وادبیات تا پوشش وجنسیت محمل هزار گونه تفاوت ودگر خواهی بودند، کار ساده ای نبود. جوانک هایی که پشت میز چای ، آشپز خانه در دری از سوی هم نشستی ها اخطارها دریافت می کردند تا جوانک هایی که در مقابل نسل پیش از خود نیچه میخواندند وقال ومقال عالمی به راه انداخته بودند از برای خود. استاد اما پذیرنده ی این همه تفاوت ودگر خواهی بود.حتا سیگار کشیدن بی ملاحظه این جوانک ها که پس از ختم نشست فضای آشپزخانه وذهن بسیاری را می آلود.

استاد به علاوه سامان دهی نشست های هفتگی وغیر هفتگی ادبی درپرورش نسلی تازه در ادبیات افغانستان سهم بارز داشت ودارد وبه علاوه ،بسر بردن وبه ثمر رسانیدن فصلنامه دردری وپسان ترها، خط سوم از دیگر بارها وکارها سنگین وسهمگین روی دوش استاد بوده وهست.

"سرآهنگ" وسرنوشته استاد دراین فصلنامه همیشه پرخواننده وپرخواهنده بوده است. نثر استاد مظفری بسیارفرد ومنحصر به فرد بوده است. نثری که از جهات مختلف دوست داشتنی وخواندنی است.نثری که به تکلف نیامده،زبان بازی نمی کند،تظاهر به دانایی نمی کند، داناست، دانایی دیگران را به عاریت نمیگیرد،متعصب نیست،خشک نیست،گرم است، خیلی خوب است، نثر استاد مظفری است..... این نثر خواندنی وماندنی،  نشانه ونمونه ونمایاننده شخصیت مظفری ارجمند است. نثری که کمتر همتایی دارد.

استاد مظفری به گفته فرزند کوچک استاد که اکنون جوانی برومند است، سالها را در دفتر" در به دری" برای سرنوشت ادبیات واهل ادبیات افغانستان زمان گذاشت واین زمان گذاری به تعبیر افغانی آن" ساعت تیری" نبود وحاصل وماحصل آن هرچند عمیق وناپیدا، اما اثرگذاری عمقی وماندگاری در ادبیات وفرهنگ واندیشه افغانستان گذارده است.

حالا پشت صحنه زنده –گی استاد موضوعی پنهان ودور از نظر ودرعین حال کاملا قابل درک است. استاد دراین سالها چه گونه زنده گی گذارنده است. کی این همه کار وکردار ماندنی را دیده است ، کی برای لختی ولحظه ای آرامش برای استاد کاری کرده است؟

کم نیستند فرهیختگانی در دولت وقدرت امروز افغانستان که قایل به این سهم برای استاد اند. دست کم درحوزه کار فرهنگی چه بی شمار افراد کم سواد ومیان مایه وبی مایه را سراغ داریم که بنام فرهنگ الحمد الله والمنه زندگی وکبکه ودبدبه دارند. که به گفته استاد جاوید باد کبکبه تخت وبخت شان.

ازخیل همراهان وشاگردان وهم پیشه گان استاد بسیاری از این ورطه رخت وبخت شان را برچیدند. بسیاری به داخل افغانستان آمدند وبا برخی بخت یار بود وبه زندگی ووضعیتی تازه رسیدند . برخی هم به قدرت وسیاست وکیاست رسیدند. گروه به گفته هراتی ها " به در جسته" زندگی وآرامش را ترجیح داند. گروه به داخل آمده گرم بازی ها وکار وکنش های تازه شدند. از میان همه کمتر کسی صرفا به ادبیات واندیشه پرداخت وخودرا به رویه های دیگر زندگی افغانی درنیالود.از این میان اند جناب استاد مظفری، جناب جنید ومعدودی دیگر.استاد مظفری اما بی تردید آن کوه استوارشعرخود است .

چند باری با برخی از بزرگان سیاست وقدرت این موضوع را تنها به دلیل حق استاد مطرح کردم. جالب اینکه یکی از این بزرگان گفت که درکابل چند بار تلاش کرده است برای دفتر کابل" دردری" یا همان" در به دری" پروژه هایی  پول آور بگیرد. اما "موصوف" می گفت :... با این رفیق های تو چیکار کنم.؟ اینها کارهای پروژه ای را یاد ندارند ودرکابل" صحرای عبدالمجید" که به گفته یک همشهری من ... مردمانی از" چوب بید برای پول درآوردن اسناد جور میکنند" این رفقای استاد فقط روی کارهای فرهنگی زوم کرده اند وهیچ کاری هم درنتیجه برای شان نیست.

و.....

قرار بود دراین نوشته ادای حرمتی داشته باشم وکمی عاطفی تر وشاعرانه تر از استاد نقل کنم . اما آشفتگی های ذهنی وزمانی نگذاشت. چند سال پیش در سفری به ایران به خانه دردری سر زدم. افراد وفضا عوض شده بود. استاد بود وشماری نوآمده گان. به شوخی قصیده ای نوشتم تقدیم به استاد مظفری چند بیتی از آن را اگر یادم آمد به عنوان ...ختام میگذارم. همه ی این واقعیات در زندگی افغانستان حتمی وقطعی است وحتمی تر وقطعی تر اینکه نسل ونسل های امروز فردای افغانستان استاد را گرامی وبزرگ می دارند واستاد مظفری از معدود نخبگان این کشور است که می شود استادش گفت، دوستش داشت، از او آموخت ، از او خواند ،رفیقش بود، با او چای خورد، سیگار کشید، شوخی کرد، از او شنید وعطش دیدارش را داشت.مظفری ای که دوستش داری.مظفری ای که به خاطر او گوشی خودرا خاموش نمی کنی.

 دراین زمانه که همه ما مردم طراحی ترورهمدیگر از برنامه های روزانه است، وفرهنگیان دست کم مشغول"غیبت فرهنگی" اند،چنین جایگاهی به دست آوردن حکایت واضحی از بزرگی است.همین !

شاگرد شما نقیب آروین یا به قول دوستان در دری بادغَیسی

دوباره ساعت ده ، صبح جمعه ای دیگر

دوباره ذوق رسیدن به محفل ومحضر

دوباره سمت مقدم به سوی سی متری

وپیچ دوم تلگرد خط آخر شهر

میان کوچه ی باریک میرسی انگار

به رغم روی زمانه... گشاده است این در

نشسته حضرت استاد صدر این حلقه

وحلقه متصل از چند بچه ودختر

دوباره وصل شده حلقه های مفقوده

فراهم آمده یک گوشه درد یک کشور

.....

.....

کنار غربت خود خوگرفته بودیم که

زمین دهن واکرد وجهید کله ی خر

جهان تکانی خورد ووطن نشانی یافت

رسید حادثه یازده سپتمبر

رسید موسم پرهمهمه ، دمکراسی

گپ حقوق زنان وگپ حقوق بشر

.....

......

یکی به دامن مام وطن مراجعه کرد

یکی به غربت دیگر کشید رخت سفر

....

.....ادب نه کسب عبادت به قول بیدل ما

ادب نه نان ونه نیرو برای نان آور

ادب نه افسر واورنگ ونه مناصب خوب

ادب نه داری تسکین آرتروز وشکر

چه گیر داده این وزن سهل ساده به من

مفاعلن فعلاتن ، مفاعلن... بگذر.

....................................................................................

این نقطه چین ها، یعنی که یادم نیست بقیه.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 15:21  توسط نقیب آروین بادغیسی  | 

کتاب افغانی می خوانیم؟!

 

نقیب آروین

 به راستی کتاب میخوانیم واگر چنین پاسخی احتمالا واز سر اتفاق مثبت باشد، آیا کتاب افغانی میخوانیم؟چند روز پیش با دوستی ازطرق مجازی گفتگو میکردم.این دوست در آن سوهای آب شور می زید و باز هم از سر اتفاق گاهی درمورد " کتب" گفتگو میکنیم،  این دوست نام چند کتاب را گرفت که از قضا نویسنده گان  این کتب از دوستان خیلی نزدیک بودند ومن با آنکه این آثار از جانب خود دوستان به بنده اهدا شده بود، حتا این کتابها را ، حتا ورق هم نزده بودم.

 باخود  به فکر اندرشدیم که به راستی چرا دست کم به خاطر درآمدن ازخجالت دوستان نویسنده تورقی نکرده ای تا به پرسشی پاسخ بگویی. یادم آمد که اتفاقا همین کار ناشایست را هم به کرات انجام داده ام ودرمواردی که مجبور به" گفتن" درمورد اثری از دوستان بوده ام، با دروغ مطلق، درمورد اثر داد سخن داده ام. چند وقت پیش همایشی برای نقد وبررسی یکی از آثار این دوستان بود که از به ترین های این دوران نیز هست،وقتی من درمورد آن اثر قرار شد ، حرف بزنم، درمورد نویسنده بیشتر حرف زدم ونویسنده هم که اتفاقا بانویی فهیم بود، به این کجروی ما عطف توجه کرد وگفت که این آقا به تر بود ، یک تورقی درکتاب میکرد به جای اینکه درمورد نویسنده حرافی کند.

  البته درمورد من چند بار این مساله صورت گرفته وچند بار من مرتکب دروغ پردازی شدم.شماری از کتابهای " افغانی" را دارم که درمیان " این لیست" آثار مهم ونویسنده گان مهم قرار دارند والبته شمار جوانک هایی که باری به هرجهت برای خالی نبودن عریضه اثری منتشرکرده اند، بیش وبیش تر است. حالا من نه از نام های بزرگ ونه هم از آثار جوانک ها  چیزی خوانده ام. همین دقیقه  که مرور میکنم،آثار" افغانی" را بسیار کم خوانده ام . اگر به آن پرسش نخست پاسخ بدهم ، اول اینکه اصولا کتاب نمی خوانم چون هرکار دیگری به تر از کتاب خواندن است ودوم اگر کتابی بخوانم، کمتر میتوانم آثار هموطنان ارجمندم را بخوانم.

این اواخر که مطلقا سروکاری با کتاب ندارم.درباب کتاب های غیرافغانی که مراد افاضات دوستان ایرانی وتالیف وترجمه شان باشد،هم سخنان بسیاری می باید گفت که احتمالا دراین جا مجال چندانی نیست.البته درکل هم به نتیجه منتج میگردد که بازهم کار برداران ایرانی برای خواندن مقرون به صرفه تر است وازجمع کارهای برداران شاید حوزه ترجمه جذاب تر باشد چه اینکه آن پاره های تن ما هم چندان در کار وبرکار تالیف نیستند که کارهای مهم تر دیگری دارند.

دسترسی به بازار این کتب نیز امری خیلی" سهل وممتنع" نیست ومی باید حضورا وفزیکا به این بازارها برسی. دست کم یکی دوسالی می شود که کتاب وکتبی آوازه ودروازه هم نیانداخته است ودر دنیای مجازی هم اخبار وروایتی درمورد فلان کتاب نیست. شماری ازاین ردیف کتاب ها که قبلا آوازه ودروزاه داشتند وما به هزار مکافات به چنگ آوردیمشان،درگوشه  موشه های خانه افتاده است. هر از گاهی چند تای شان را به نزدیکی های خوابم می آورم اما خطوط کتاب انگار،خطوط تابوت جنازه پیرزنی نودونه ساله است واگر چنین تصویری را تصور کنید دقیقا معنای مواجه من با این خطوط همین حس را دارد ، حالا این که این حس چه گونه معنایی دارد ، از هرکه می پرسید از من حتما نپرسید.

مثلا شصت ونه دفعه مرد  تکثیر شده جناب ساراماگو،هفتاد وشش دفعه، بینایی همین نویسنده، کتابی در ادبیات روسیه به روایت ناباکوف و.... را باز کرده ام وهنوز نخوانده ام. اما درمو.رد نویسنده گان هموطن،دراین سالها بسیار مجموعه های شعر شاعران جوان هموطن منتشر شده که کمتر خوانده ام. داستان که وضع اش درپیشگاه همایونی ما به گفته طنز قهوه تلخ، وضعیتی بسیار وخیم تر از شعر دارد.درمورد داستان همین کافی که خواهرم وسیمه بادغیسی مجموعه داستانی منتشر کرد ومن در ویراست همکارش بودم،همان کتاب را هم پس ازچاپ نخواندم.کتابی که به نظر من خوانده خواهد شد .

چیزهایی که من دراین اواخر خوانده ام، اینها بوده به گمانم. دفترچه خاطرات سنگی،سلاخ خانه شماره پنج، خاطرات امیر تیمور گرگانی، قلعه حیوانات، اتوبوس پیر( که از مسعود حسن زاده گرفتم وپس ندادم).....البته به دنبال نبرد من جناب هیتلر هم هستم  که اگر دست دهد، خواهیم خواند.اما دراین میان چه دراین چند ماه ویکسال اخیر وچه پیش از آن یادم نمی آید ، کتابی خوانده باشم که کار نویسنده ارجمند هموطنی باشد.

 البته عیب، مطلقا از من ناخوان است، ونویسنده گان ارجمند هموطنم هیچ " قصوری" ندارند واین مساله ربطی به هیچ رابطه ای دیگر ندارد واگر دارد، شما توضیح بدهید. البته بسیاری از آثار هموطنان ، آثاری ارزنده بوده است،من یک مورد را میتوانم با جرات یاد آوری کنم، اگر کتابی در حوزه ادبیات واندیشه درافغانستان منتشر شده باشد که خواندن آن کتاب جزو" فرضیات" باشد، آن کتاب" ها"ی جناب جنید است که البته خوانده ام واگر خدا فرصتی دهد، بار بار خواهیم خواند.

 حالا دراین میان ودراین نوشته قرار نیست من به شرح مفصل این مساله بپردازم که اصولا چرا چنین وضعیتی است وچرا کمتر اگر "مطالعه" ای هست ، جایگاه آثار افغانی  دراین سیر مطالعه بسیار جایگاه نامناسبی است، آیا همان گونه که من اقرار واعتراف وتصدیق بالقلب نمودم، همه همین پاسخ را میدهند؟ که ایضا گمان می فرماییم که چنین است. پس بنا براین اینجانب با شرمنده گی فراوان  بدینوسیله به اطلاع آن عده عزیزانی که دست درکار نوشتن وانتشار اثر دارند، می رسانم که تا حالا اگر درمورد آثار گرانبهای شان حرفی زده ام،این احتمال بسیار وجود دارد که آن کتاب را اصلا نخوانده باشم.

البته این نکته را با باور ویقین میتوانم بگویم که چاپ کتاب به راستی دراین وضعیت ما حادثه ی بزرگی است ودرقدم نخست مهم نیست که محتوا، به ویژه درمورد حوزه ادبیات واندیشه واین مسایل،درقدم نخست، درترازوی ارزنده گی چه جایگاهی دارد، همین که منتشر میکنند به گفته قدما کمال میکنند،زنده باشند، خیلی تشکر واقعا زحمت می کشند و اینکه ما نمیخوانیم یا نمی خریم ما اصولا آدم های بدی هستیم وچیزهایی از این قبیل!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 9:49  توسط نقیب آروین بادغیسی  |